دیــــــاری دیـــــــگر
می گویم, هر آنچه را که می خواهد, دل تنگم...
چه در عمقش نهی جای خراشی
ندارم شــکوه ای، گر صــــاحب آن
تو باشـی و تو باشـی و تو باشـی
چند خطّی از کتاب "ورق پاره های زندان"؛ نوشته ی بزرگ علوی ، (بخشی از نامه ی یکی از زندانیان به همسرش):
نیمه شب: ببولی عزیزم. من این شبهای چهارشنبه را نمی توانم طاقت بیاورم. تمام شب خوابم نمی برد. از همین جهت می خواهم کمی با تو صحبت کنم. چه چیزهای خوبی امروز برای من آورده ای، تمام آنچه من دوست دارم...امروز در ضمن صحبت به من گفتی آدم به همه چیز عادت می کند، من در جواب گفتم: "فقط به یک چیز عادت نمی کند."به نظرم درست نفهمیدی که مقصود من از آن یک چیز چیست. مقصود من این بود که من نمی توانم عادت بکنم به این که تو را دوست داشته ام و هنوز خیلی خیلی دوست دارم، عادت کنم به این فکر که، تو دیگر برای من وجود نباید داشته باشی، که تو بی من باید زندگی کنی، که خوشبختی خودت را در کنار دیگران باید جست و جو کنی، آره، به این فکر چطور می توانم عادت بکنم، البتّه، من به تو نوشته ام و به تو گفته ام که تو باید آزاد باشی، و دور از من در جست و جوی سعادت بروی و که ده سال حبس برای من مرگ تدریجی است، امّا، ببولی جان، من سراپا مثل زخم ریشی هستم که از آنخونابه می ریزد وقتی در نظرم مجسّم می شود که ممکن است روزی بی تو باشم... اصلاً تصوّر این مطلب برای من غیر قابل تحمّل است...
هیچ کس آن طوری که من تو را دوست دارم، کسی را دوست نداشته است، وای اگر عفوی در کارنباشد!
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان.
که هرگز نماند به جای،
زمستان اهریمنی.
بهاران فرا می رسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ی ایمنی.
روز نو بر شما خوش. ![]()
امروز، بیستمین قلوه سنگ عمرم را
به دریاچه ی زندگی پرتاب می کنم
و می نشینم به تماشای بالا و پایین شدنش
میان بازی امواج سرنوشت.
تولّدم مبارک.
تا تو گسسسته ای زمن، تاب نمانده در تنم
کیست به یاد چشم تو، مست؟
منم، منم، منم...
شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنان که گویی هرگز کسی نزاد مرا.
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت.
تکان نخورد درین بیکرانه، آب از آب
ستاره می تابید.
بنفشه می خندید.
زمین به گرد سر آفتاب می گردید!
همان طلوع و غروب و
همان خزان و بهار
همان هیاهو
جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو،
آن گیر و دار،
آن تکرار
همان زمانه
که هرگز نخواست شاد مرا !
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب،نه روز،
که این رهگذر که بود و چه شد
نه هیچ دوست،
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید، یک تن از این همرهان و همسفران
که این گسسته!
غباری به چنگ باد هواست!
...
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!
همین تویی تو، که -شاید-
دو قطره، پنهانی
-شبی که با تو درافتد غم پشیمانی-
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!
تویی!
همین تو،
که می آوری به یاد مرا.
< فریدون مشیری>
...
بیستون بود و تمنّای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شیرین»،
تیشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی «فرهاد»: افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی «شیرین» فریاد.
کار «شیرین» به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است.
رمز شیرینی این قصّه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی نهایت زیباست:
آن که آموخت به ما درس محبّت می خواست:
جان، چراغان کنی از عشقٍ کسی
به امیدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بُودَت هر نفسی.
به وصالی برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد!
"فریدون مشیری"
به خاطر تأخیرم از همه ی عزیزان عذر می خوام، انشالله به زودی این قصور جبران می شه. مؤیّد باشید و دلخوش.
تازگی ها حس می کنم هرچه بزرگتر می شوم، کوچکترم. تازگی ها غول ها را ضعیف می بینم،مورچه ها را بسیار قوی.تازگی ها حس می کنم چقدر خوشبختم. گاه گاهی حس می کنم چقدر خوشبخت بودم اگر... !
تازگی ها به یک اتّفاق ساده ی نامربوط از ته دل می خندم. از یک اتّفاق ساده ی نامربوط ساعتها اشک می ریزم. تازگی ها فکر می کنم صدای خرت خرت پاره کردن کاغذ گوشنواز ترین صدای دنیاست! یا صدای کوبیده شدن خودکار روی کف اتاق. همین طور فریاد خرد شدن یک چیز شکستنی!
تازگی ها از طاووس ها متنفّرم. تازگی ها یک قناری جایم را تنگ می کند. اوقاتی با خود می گویم: چقدر خوب بود اگر در دنیا روشنی وجود نداشت...
تازگی ها دوست دارم دلم سنگ شود. دوست دارم خودم سنگی شوم. ولی نه مجسّمه، مجسّمه بودن را دوست ندارم...
تازگی ها فکر می کنم باران با همه ی زیبایی اش چقدر نفرت انگیز است. تازگی ها باران را زمانی دوست دارم که سیل باشد. سیل غرق می کند. چقدر عاشق سیلم!
تازگی ها فکر می کنم چقدر خوب بود اگر...
تازگی ها حس می کنم طنابی انداخته اند دور گردنم. یک سرش دست آنهاست، سر دیگرش دست آنهایی دیگر. می کشند طناب را. محکم می کشند.
تازگی ها حس می کنم... از تازگی در آمده ام.
خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. ولیلی پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است : عشق. و هرکه عاشق تر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
"عرفان نظر آهاری "
از مرحوم "قیصر امین پور" که واژه واژه اش با ذرّه ذرّه ی لحظات تازه ام آشنا بود :
رفتار من عادی است
امّا نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
امّا
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام!
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتّا اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
من کاملاً تعطیل بودم
اوّل نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها -حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
امّا
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
| Design By : Night Melody |

